تبليغاتX
زور زندگي
امروز 

پنجشنبه 31 مرداد1387

از پروژم چیز زیادی باقی نمونده ولی دیگه اصلا حسش نیست پاش بشینم . هر بار که میام کاری کنم تا word باز می کنم و چشمم بش می افته ، کلا از پشت سیستم نشستن حالم بد میشه و زودی بلند می شم . تا الان چیزی حدود یک سال و سه ماه از ثبت پروژم می گذره ! . استادم هم لطف می کنه خودش برام مهلتشو تمدید می کنه بدون اینکه نظر منو بخواد . مدتیه که دیگه خودش هم سراغشو نمی گیره . فقط آرزو می کنم پروژم از سرم وا بشه ... به امید اون روز ...
نوشته شده توسط خودش در | موضوع:
• لينک ثابت   • 

....................................................................................

جمعه 25 مرداد1387

چند روزه که دنبال خرید یه میز کامپیوتر هستم . اینجا به حکم این که شهرستانه مدل ها معدود و قیمت ها غیر معقول هستن یکی دو تا میز بیشتر نپسندیدم که مطمئنم حداقل فروشنده 40 الی 60 هزار تومن روش کشیده . هرچی هم گشتم بلکه از اینترنت مدل خاصی نظرمو جلب کنه و بدم کسی برام بسازه چیزی پیدا نکردم . این صنعت توی کشورمون هنوز با اینترنت آشتی نکرده . معدود مواردی که پیدا می شد به سایت های درج  تبلیغ بود که نهایتش با یک شماره تماس تبلیغ کرده بودن . نه عکسی و نه سایتی !
نوشته شده توسط خودش در | موضوع:
• لينک ثابت   • 

....................................................................................

دوشنبه 21 مرداد1387

گاهی اوقات اشخاصی می بینم که بنظرم خیلی آشنا میان ، از کنارشون به سادگی رد می شم ولی چیزی که توی خاطرم می مونه نگاه اون شخصه که انگار یه جورایی منو می شناخته .

نمی دونم چرا نمی تونم اسامی اشخاص و یا بعضی اوقات حتی چهرشونو به خاطر بسپارم امروز که داشتم می رفتم سر کار برای یه لحظه نگاهمون به هم رسید و از کنار هم رد شدیم . اول نشناختمش ، بعد از اینکه کلی به مخم فشار اوردم یادم اومد . ایشون همسایه سابقمون بودن و الان دو سه سالی می شه که از محله ما رفتن . ایشون دقیقا هم سن من بودن ( حتی روز و ماه هم یکیه ! ) و بخاطر همین اغلب فصل امتحانات ، کنکور و ... با هم یه جورایی شریک بودیم . همیشه نقش یه خواهر بزرگتر برام بازی کرد و هواسش به من بود . چند ماه قبل از رفتنشون با یکی از هم دانشگاهیاش ازدواج کرد . از وقتی که دانشگاه قبول شدم دیگه ندیده بودمش . چون همسایه قدیمی محله بودیم با هم خیلی رفت و آمد داشتیم و بهمین خاطر از اخبارش مطلع بودم . امروز با شوهرش دیدمش ، ظاهرا منتظر قدوم شخص ثالثی هم هستن .
اوه .......... باز از موضوع پرت شدم چی می خواستم بگم چی شد .
بر عکس اینا چیزایی هست که به هیچ وجه فراموششون نمی کنم ، توی شرکت هم اگه می خوان چیزی فراموش نکنن به من می سپارن تا نقش ریمایندر براشون ایفا کنم . گاهی اوقات چیزایی به خاطر میارم که مربوط به یکی دو سه ماه پیش می شن و اون موقع می بایست پیگیرشون می بودم که به عللی فراموش کرده بودم ولی الان اونا رو به خاطر میارم و اصلا به یادم نمیاد که نهایتشون چی شدن و چرا دیگه از اونا خبری نیست !
نوشته شده توسط خودش در | موضوع:
• لينک ثابت   • 

....................................................................................

چهارشنبه 16 مرداد1387

يه بار اسمس جالبي دستم رسيد . توي اين اسمس از بدبختي مردا مي گفت كه مثلا لحظه تولدش به مادرش تبريك ميگن ، روز ازدواجش همه ميگن چه عروسي !!‌ ...و روز مرگش ميگن بيچاره زنش !!!‌

ديروز تولدم بود .

... همه اش به اين فكر مي كردم كه اگر من بچه اي مي داشتم به چي فكر مي كردم ، همه به بچم تولدشو تبريك مي گن و من حسرت آرزوهايي مي خورم كه براش داشتم ! ... و يك احساس نه چندان جالب .
نوشته شده توسط خودش در | موضوع:
• لينک ثابت   • 

....................................................................................

دوشنبه 7 مرداد1387

موفقیت !

من هنوز مرددم که خودم جز آدمای موفق بدونم یا .. خودم جز آدمهایی که ادعای موفقیت می کنن بدونم یا ... آدمهایی که در رویاهاشون خودشونو موفق فرض می کنن . شاید هم خودم دارم گول می زنم که وجه اشتراکی با موفقیت دارم .
اما وقتی به عقب نگاه می کنم چیزایی می بینم که دیگران به اونا موفقیت می گن . مثل قبولی بدون درس افتاده در دوره دبیرستان ، قبولی دانشگاه آزاد ( بعد از یه سال پشت کنکور بودن و انتخاب ششم ! ) و ...
نمی دونم چرا با اینکه من یه ترم مشروط شدم ، چندتایی درس افتادم و تعداد کثیری نمرات ناپلئونی هنوزم احساس می کنم مثل یه دانشجوی A با من رفتار میشه ! همه انتظار دارن بدونم استاد چی گفته نگفته تا کجا درس داده حل این چی میشه اون یکی چطور حل میشه !!! .... معمولا هم علاقه ای به بر قراری رابطه ای بیش از رابطه استاد دانشجو نداشتم ولی دست آخر به من می گفتن فلانی بیستی دیگه !؟ یا اینکه از من می خوان براشون وساطت کنم . اگر بخوام واقع بینانه قضاوت کنم تا آخر ترم 8 با یه شیب نسبتا تندی رو به نزول بودم هم از لحاظ درسی هم از لحاظ روحی ، که البته شرایط دیگه ای هم در این دو مورد دخیل بودن . بعد از این موقع بود که حرکت هایی اتفاق افتاد . هر چند که محرک اولیه اونها کسان دیگه ای بودن اما باقی مسیر به عهده خودم بود که این باز هم از حس رضایتمندی که از خودم داشتم کم کرد . این وضعیت ادامه داشت تا زمانی که به برخی نتایج میان دوره ای این اتفاقات رسیدم که از آن جمله قبولی مقاله ای بود که برای همایش مهندسی شیمی بر اساس پایان نامم ارسال کرده بودم و پذیرفته شد . هر چند که پروژم کماکان تموم نشده است و ادامه دارد ولی کار مقاله ای که انجام دادم وقت و  انرژی زیادی از من نگرفت . در پایان به این فکر می کردم که چرا قبل از این، این کار انجام نداده بودم !؟
در اینکه موفقیت کاملا نسبی هست شکی نیست . نسبی از اون جهت که از چه زاویه ای به اون رویداد نگاه بشه ، نه اینکه مثلا برای من این اتفاق موفقیت باشه و برای دیگری شکست ! ولی بیشتر از همه اینها معتقدم که موفقیت مثل مواد برای آدم معتاد می مونه ! ... وقتی که چیزی با درجه بالاتری را مزه کردی دیگه موفقیت های با درجه پایینتر ارضات نمی کنن و دنبال چیزای بزرگتری هستی . ولی همانطور که این موضوع برای آدم ایجاد انگیزی برای تلاش بیشتر می کنه همون قدر هم عطش ایجاد می کنه . عطشی که بیشتر از اینکه مفهوم خواستن داشته باشه به معنا و مفهوم نیازه . به عبارت دیگه نیاز داریم که روح و جسم خودمونو با  موفقیت های کوچکتر تغذیه کنیم تا به موفقیت های بزرگتر برسیم . یعنی اینکه علارغم اینکه هدف ما موفقیت های بزرگ باشه ولی اگه به موفقیت های کوچیک دست پیدا نکنیم ( هر چند که رابطه این دو نوع موفقیت سری نباشد و مستقل از هم باشن ) از رسیدن به اونچه که برامون هدف بزرگی هستش باز می مونیم .
من دوست ندارم از چیزی قبل از تکمیلش صحبت کنم ولی همونقدر بگم که من برای قبولیم توی دانشگاه شیرینی ندادم ، برای فارق التخصیلی هم شیرینی ندادم ، اما برای اتمام پروژم حتما شیرینی خواهم داد چونکه برای من یک هدف و موفقیت بزرگیه ! من خودم را آدم موفقی نمی دونم چرا که هنوز به چیزی که برای خودم به عنوان معیار موفقیت تعیین کردم نرسیدم ، از طرفی هم نمی خوام آدم ناشکری باشم چراکه تا اینجا خیلی چیزا به من عطا شده که منکر هیچ کدومشون نیستم . موفقیت حس رضایتمندی که بعد از انجام کاری اطرافیان به آدم القا می کنن و لزوما برای کس دیگه ای قابل انطباق نیست . من خودمو آدم موفقی نمی دونم به دو دلیل . یکی اینکه چیزهایی که بدست اوردم کمتر از انتظاری بوده که از خودم داشتم . دومین دلیل هم اینکه اطرافیانم بیش از این از من توقع داشتن . خب تا اینجا به این رسیدم که علاوه بر اینکه هدف بزرگی دارم ولی هیچ وقت احساس رسیدن به موفقیت های کوچیک را بخوبی درک نکردم و این یعنی اینکه سوخت لازم برای ادامه راه ندارم . همیشه علاوه بر اینکه تمام وقت دارم تلاش می کنم و وقتی برای تفریح و استراخت نذاشتم از پاسخگویی به انتظاراتی که از من میره جا می مونم  و نتیجه اینکه همیشه خمار حس "موفق نبودن" هستم .
نوشته شده توسط خودش در | موضوع:
• لينک ثابت   • 

....................................................................................